ذبيح الله صفا
790
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
ستوده و گفته است : خوشا كوه اجمير عنبرسرشت * مقام سر مقتدايان چشت چه كوهى كه چون سود بر اوج سر * محيط سپهرش بود تا كمر نمايند جرم مه و آفتاب * بر آن كوه مانند چشم عقاب . . . اين بيتها از همان مثنوى و دربارهء همان كوه و دژيست كه بر آن بود : ز بالاى آن قلعهگاه نگاه * فلك چشمه و چشم ماهيست ماه برد سيل آن قلعهء پرشكوه * هزاران چو الوند و البرزكوه چو برخيزد از دامن آن عقاب * فتد سايهاش بر مه و آفتاب ببين ارسلان رفعت پايهاش * كه جا كرده خورشيد در سايهاش . . . از غزلهاى اوست : ساقى ز عكس مىشده روشن ضمير ما * جامى بده كه عارف جامست پير ما برديم نقد جان بره يار و سيم اشك * اينها بود متاع قليل و كثير ما از پرتو خيال تو اى آفتاب حسن * چون صبح روشنست ضمير منير ما با خود غبار كوى تو برديم زير خاك * در جنت اين بسست لباس حرير ما خشتى ز آستان تو و خاك درگهت * در ملك عشق آمده تاج و سرير ما از پا فتادهايم ز عصيان ولى چه غم * باشد كه عفو شامل او دستگير ما جز جام باده نيست درين دور ارسلان * صافىدلى كه روشن ازو شد ضمير ما * جز غم نگشايد در كاشانهء ما را * يا رب كه نشان داد به او خانهء ما را ديوانهء زنجير سر زلف بتانيم * زنجير چه حاجت دل ديوانهء ما را افسانهء ما باعث صد گونه ملالست * آن به كه كسى نشنود افسانهء ما را فرياد كه پيمانشكنى چند شكستند * از سنگ ستم ساغر و پيمانهء ما را شمع رخ آن زهرهجبين قاسم طوسى * شب سوخته بال و پر پروانهء ما را * بر دهانت تهمت هستى گمانى بيش نيست * آب خضر از لعل جانبخشت نشانى بيش نيست